افسوس
همیشه می دیدمش که که روی نیمکتی تنها نشسته وبا چشمان درشت آبی اش به
اطراف می نگریست برخلاف هم سن وسالهایش که با جیغ وداد به دنبال هم
بودند و بازی می کردند آرام گوشه ای نشسته و به گلهای پارک خیره می شد
گویی کسی به جز او در آن پارک نبود همیشه دلیل سکوت و تنهایی اش برای
ام همچو معما بود
چگونه کودکی به زیبایی او می توانست تنها باشدنگاهش گیرایی عجیبی داشت
وکلید حل معمایم چیزی نبود جز اینکه به سوی اش روم وسر صحبت را با او
باز کنم شاید که با این کار بتوانم روح خود را تسلی بخشم تصمیم را
گرفتم
یک روز سرد پاییزی که آرام همچون گذشته روی نیمکت تنها نشسته بودو بازی
بچه ها را از دور نظاره می کرد به آرامی به سویش رفتم و سلام کردم چیزی
نگفت ((باز هم سکوت )) نزدیکتر رفتم وبه صورت پاک ومعصوم اش خیره شدم
نامش را پرسیدم به چشمانم زل زد طوری که تا عمق وجودم را لرزاند نگاهش
پر از سوالهای بی جواب بود هر چه من می گفتم او بیشتر سکوت می کرد و
این سکوتش بیشتر آزارم می داد نمی دانستم چطور وادارش کنم که حرف بزند
نگاهش آزارم می داد به سویش برگشتم وبه عتاب وتندی گفتم چقدر می توانی
لجباز ویکدنده باشی که لب به سخن باز نکنی به صورتم نگریست چشمان درشت
آبی اش بهاری شد واشک همچو مروارید بر صورتش سرازیر شد با عصبانیت از
کنارش دور شدم با خود فکر کردم حق دارد که اینگونه تنها باشد در حال
دور شدن بودم که ناگهان یکی از دختر بچه ها به سویم آمد و سلام کرد به
گرمی جواب سلامش را دادم به او گفتم آن دخترکی را که من با او حرف می
زدم را می شناسی گفت آری دختر همسایه مان است وکر ولال است ناگهان
انگار آسمان بر سرم آوار شد واشک بی اختیار بر گونه هایم سرازیر شد
نگاهم را برگرداندم اما جای او روی نیمکت خالی بود . من ماندم و 000
خدا نیستم
سودا پایدار
.......................................
خدا نیستم
/
دست خدایم
/
که خداوند،یتیمان را
/
بانوازش پرندین من یاد کند
/
وقفل درهای بسته درماندگان را
/
به کلید امداد من می گشاید
/
وگر دنکشان وطغیانگران را
به صلابت ضربه های من به خاک می افکند
/
خدا نیستم
/
چشم خدایم
/
که خداوند از پنجره عنایت من به هستی می نگرد
/
وهر که را که دوست بدارد
/
درقاب التفات من زینت می بخشد
چشمی که به هر که خدا ترحم کند
/
vقطره های رحمت وعطوفتش
/
از ساحل من موج می زند
/
وهر که را دل بازگشتن داشته باشد
/
مردمک انتظار شبرای بازگشتن آن مسافر
/
در افق من می درخشد
خدا نیستم
/
پای خدایم
/
که هر جای بر سفره ای بخوانندش
/
مرا فرمان رفتن می دهد
/
وهر جای قصد رفتن نکندمراباز می دارد
/
خدا نیستم
/
گوش خدایم
/
که هر چه آوازش دهند
/
با توجه من می شنود
/
وهر که دردی داشته باشد
/
پیش روی حضور من آواز می کند
خدانیستم
/
زبان خدایم
/
که هر پرسش را
/
به گفتار من پاسخ می گوید
/
وهر مقصود را
/
به لحن وآهنگ من بانگ می زند
/
خدا نیستم
/
بنده خدایم
/
که با من می بیند
/
با من می شنود
/
با من می گوید
/
وبامن می خواند
/
بنده خدایم
/
که بر شکوه مندترین چکاد توحید وتعبد
/
در فروترین خاک سپاری
/
پیشانی به عبادت نهاده ام