مغان ارس
 
آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز پي دي اف چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده توسط سعید مجردی   
دوشنبه, 17 اسفند 1388 14:10

مقدمه : قبل از هرچيز توضيحي بسيار كوتاه در مورد نويسنده اين رمان يعني چارلز ديكنس ميدهم . ايشان در سال 1812 ميلادي در انگلستان و در خانواده اي بسيار فقير بدنيا آمد و بعلت اينكه پدرش زير بار قرض سنگيني رفته بود و در 12 سالگي در كارخانه اي مشغول به كار مي شود. اين در زماني بود كه پدر چارلز بخاطر بدهي هاي سنگين خود زنداني شد و اين حوادثات رمان نويس آينده را عميقا تحت تاثير قرار داد. وي تنها دو سال تحت تعليم رسمي قرار مي گيرد آنهم در مدرسه اي بسيار محروم . در 24 سالگي ديكنس شروع به نوشتن رمانهايي كرد كه اكنون بخاطر آنها مشهور است . اين نويسنده توانا تحت تاثير زندگي و شرايط نيمه قرن نوزدهم لندن قرار گرفت و در توصيف شخصيتهاي طبقه متوسط پايين يا آنهايي كه از نظر فرهنگ و تحصيلات در سطح پاييني قرار دارند بسيار ماهر است . بسياري از رمانهاي چارلز ديكنس مانند اوليورتويست و ديويد كاپرفيلد اوضاع نارضايتي اجتماعي انگلستان را در يكصد سال پيش ترسيم مي نمايند. اما " آرزوهاي بزرگ " بيشتر با اوضاع اجتماعي سروكار ندارد . آن در واقع داستان شگفت انگيز پسري بنام پيپ است .  

شخصيتهاي رمان : پيپ   پسري يتيم و خيالاتي كه در طول رمان تحصيلات غير منتظره و حمايتهاي بسياري را دريافت مي نمايد. او پسري تنهاست .   جو گارجري   مردي شريف و روستايي كه از پيپ نگهداري مي كند و داماد پيپ يعني همسر خواهر وي مي باشد. مردي آرام ‘ خوش خلق و خوش خو‘ سر براه و ساده لوح و نازنين. بقول پيپ وي هم از لحاظ قدرت هركول ( پهلوان ميتولوژي يونان باستان ) بود و هم از لحاظ ضعف . در فصل چهاردهم ديكنز جو گارجري را مردي وفادار و راستكار مي نامد آنجا كه وي پيپ را تحت حمايت صادقانه مي گيرد. پيپ مي گويد : " اگر من با جديت كافي تن به كار ميدادم نه از ان جهت بود كه عشق عميقي به فضيلت كار داشتم بلكه بدان سبب بود كه جو شيفته اين فضيلت بود." دیکنس تشخیض این امر را دشوار می یابد که انسان بفهمد دامنه نفوذ آدم خوش قلب و شرافتمند و وظیفه شناس تا کجا میگسترد ولی آسان است بفهمد این نفوذ تا چه حد خودش را متاثر ساخته و ما نیک می دانیم که جنبه های خوب و قابل تحسین کارهای پیپ از رفتار مرد ساده و قناعت پیشه ای چون جو مایه میگرفت نه از کودک ناراضی و رنجیده و نامرادی چون خود پیپ .  

خانم جو گارجري   خواهر پيپ و فردي ستيزه جو و همسر گارجري.   دوشيزه هاويشام   فردي كه سالها پيش در روز عروسي اش رها مي شود. دوشيزه هاويشام نزديك 25 سال پيش نامه اي را دريافت مي كند و متوجه خيانت نامزدش مي شود و نامه فوق ساعت نه و بيست دقيقه كم توسط وي دريافت مي شود و از آنزمان ساعت در همان زمان قرار مي گيرد و تغييري نمي كند.از سرتاسر داستان چنين استنباط مي شود كه ميس هاويشام به زمان اهميتي نمي دهد و به اسامي ايام هم فكر نمي كند زيرا او خود را در چهارچوب غم گذشته دور از نور خورشيد و درميان اسباب و اثاثيه عروسي كه دست نخورده اند زنداني مي كند.بر خلاف پيپ كه دنبال آرزوهاي خود مي باشد وي (هاويشام ) در صدد انكار گذشت زمان و تدارك انتقام از مردهاست. منتقدين بر اين باورند كه مرگ ميس هاويشام در چهارچوب اصلي قابل قبول مي شود كه او چون گذشت زمان را انكار كرد فكر كرد مي تواند جلوي حركت آن را بگيرد اما زمان گذشت و وي آنچنان خوار و خفيف شد كه حتي موشها از بالاي كيك عروسي بالا رفتند. زمان ميس هاويشام را در برابر خود خرد و تحقير كرد.     

استلا   پيشخدمت خانم هاويشام. زيبا و سخت دل   هربرت پاكت   دوست خونگرم و وفادار پيپ در لندن.   بنت لي درامل   آدم افاده اي و متكبر و زشت و فاقد مهارت.   ابل مگويچ   يك متهم فراري كه شانس زندگي بهتري را به پيپ مي دهد. در خصوص شخصیت مگویچ بهتر است بگوییم که وی توسط جامعه آنزمان انگلستان طرد شده است .وی آنجا که پیپ را وادار می کند که به خدا قسم خورد تا وی مطمئن شود که پیپ برای وی سوهان و نان را خواهد آورد می توان نشانه هایی از گرایش به اصول و اعتقادات مذهبی را در او یافت. پیپ در فصل دوم جملاتی را بر زبان جاری می سازد که نشاندهنده ارتباطی است که بین وی و مگویچ ایجاد شده است.اگرچه هنوز وی برای پیپ مردی مخوف ٬ ترسناک و عجیب است . پیپ می گوید : " از اینرو وقتی که باد زمین های باتلاقی آتش را بر افروخت و شعله آنرا تندتر ساخت ٬ بنظرم رسید که صدای همان مرد را که طوق آهنین بر پا داشت و مرا قسم داده بود که رازش را فاش نکنم ٬ از بیرون می شنوم که مرا فریاد می زند نمی تواند و نباید تا صبح گرسنگی بکشدو همین الان باید به او غذا رساند. در ادامه رمان ٬ مگویچ که خود محرومیتهای زیادی را تحمل کرده است قصد دارد با خوشبخت کردن پیپ هم دین خود را به او بپردازد و هم عقده محرومیتهای خود را خالی کند.   آرتور كامپيسون   دشمن سرسخت مگويچ و قسم خورده است كه او را از بين مي برد.   آقاي جاگرس   مشاور حقوقي پيپ كه پيپ را از آرزوهاي بزرگ او آگاه مي سازد. وی در فصل هیجدهم رمان آینده درخشان پیپ را به او خبر میدهد.

او از پیپ می خواهد نام فرد خیری را که این لطف را در حق او کرده است هرگز نپرسد. پیپ هم در عالم تخیلات خود فکر می کند که این آرزوهای بزرگی را که برایش تحقق می یابند خانم هاویشام برای وی تدارک دیده است هرگز بفکر پیپ نمی رسد که فرد مجرم و تبهکاری که جامعه او را رانده است و مدت زیادی در بند و زنجیرش کرده است همان کسی است که برای سپاس و قدردانی از پیپ ٬ که در کودکی تنها کسی بوده است که با دادن سوهان و غذا شکم وی را سیر کرده و زنجیر پاهایش را از هم گسسته است ٬ وی را برای آقا شدن روانه لندن می کند.   بيدي   دختری که خصوصیاتش درست نقطه مقابل استلا است . در فصل دوم صحبتهایی که بین پیپ و بیدی می شود بیانگر آن است که وی (بیدی ) دختری بسیار عاقل و فهمیده است . وی قبلا معمله پیپ بوده است . وی در پاسخ به سئوال پیپ در مورد استلا که سعی دارد شخصیت پیپ را لگد مال کند چنین می گوید : " برای اینکه او را پکر کنی بنظر من عاقلانه ترین راه این است که به حرفهایش اعتنایی نکنی و اگر بخواهی او را بدست بیاوری فکر می کنم او ارزش این را نداشته باشد." بیدی در لابلای سخنانش پیپ را از فاجعه ای که برایش رخ خواهد داد آگاه می سازد. پیپ متوجه می شود و حتی وی را از اسرار ناگفته اش آگاه می سازد و حتی فکر ازدواج وی با بیدی لحظاتی پیپ را به خود مشغول میدارد.

اما جاذبه سحر آمیز خانم هاویشام و مهم تر از آن استلا وی را در چنگال آرزوهای بزرگی اسیر می سازد. آرزوهایی که پیپ بهای سنگینی برای آنها می پردازد. بعدها متوجه می شویم که بیدی بعد از مرگ خانم جوگارجری به همسری آقای جوگارجری در آمده است .   شرایط زندگی چارلز دیکنس در زمان نوشته شدن رمان " آرزوهای بزرگ"   شرایط و اوضاع دیکنس در زمان نوشتن آرزوهای بزرگ قابل تامل است . او نگران ازدواج دخترش کتی بود و در باره اشتغال پسرش چارلی فکر میکرد و از کسالت جسمی رنج می برد و احساس خستگی می کرد. او همچنین از همسرش در سال 1858 میلادی جدا شده بود.   دو پایان متفاوت برای رمان آرزوهای بزرگ   دیکنس برای آرزوهای بزرگ دو پایان متفاوت در نظر گرفته بود. وی در مرحله مرور و غلط گیری اثر خود علی رغم اینکه در ابتدا پایانی غم انگیز برای داستان خود در نظر داشت آن را تبدیل به پایان دیگری کرد و تنها آن را موثق دانست .  

صنايع بكار رفته در رمان آرزوهاي بزرگ   رمان Great Expectations (آرزوهاي بزرگ ) اثر چارلز ديكنس به دليل به خدمت گرفتن تكنيك suspense و mystery مورد تحسين قرار گرفت . بعبارت ديگر٬ آرزوهاي بزرگ فضايي از mystery (گمان) را يدك مي كشد كه از آغاز رمان هر چقدر خواننده به جلو ميرود بر suspense ( ترديد و دودلي ) او افزوده مي شود. در فصل سوم زمانيكه پيپ مي خواهد آذوقه مگويچ را بدهد مردي را مي بيند كه به پشت نشسته است. دستهايش را صليب وار رويهم گذاشته و داشت چرت مي زد.پيپ دستش را بر شانه اش مي گذارد ولي آن شخص دفعتا از جا مي پرد و وقتي به پيپ نگاه مي كند وي متوجه مي شود كه مگويچ نيست.پس اين مرد هم كه لباس زمخت خاكستري بر تن كرده است كيست ؟ بعد ها متوجه مي شويم كه وي دشمن سرسخت مگويچ همان آرتور كامپيسون بوده است. مورد ديگر فرد خيري كه از پيپ حمايت مالي مي كند تا در لندن تحت تعليم و تربيت قرار گيرد و او خود را معرفي نمي كند تا اينكه مي بينيم در روز تولد پيپ ٬ ابل مگويچ همان مجرم سابق خودش را براي پيپ معرفي مي كند.

يكي از منتقدين معروف ادبي بنام فرنچ مي گويد: " من فكر مي كنم وقتي مگويچ در فصل 39 بر مي گردد او مانند روح در هملت در تاريكي مي ايد. هنگاميكه ساعت كليساي لندن مي نوازد. پيپ دقيقا همان مشكل را در برخورد با وي دارد كه هملت با روح داشت . فضاي رمان چنان با هاله اي از ابهام پوشيده شده است كه حتي خواننده انتظار چنين لطفي را از ابل مگويچ نداشت . در فصل هفتم پيپ هنگاميكه نزد هاويشام فرا خوانده مي شود سئوالاتي را مي كند كه بر suspense خواننده مي افزايد. او مي گويد :" ستاره ها بزودي شروع به چشمك زدن كردند بي آنكه به روشن شدن اين مسئاله كمكي نمايند كه اصولا چرا براي بازي به خانه ميس هاويشام ميرفتم و چرا انتظارم را ميكشيدند تا در آنجا بازي كنم ؟"   ساختار روايتي كامل   رمان آرزوهاي بزرگ داراي يك ساختار روايتي كامل Narrative Structure مي باشد.ما در واقع با دو تا پيپ سرو كار داريم. يكي پيپ جوان كه بي تجربه است و در روند آرزوهاي بزرگ خود با انواع رويدادها روبرو مي شود و ديگري پيپ با تجربه اي كه ما وقع را براي خواننده موشكافانه گزارش مي دهد و در واقع در بسياري از مواقع چنان تحليلهايي را ارايه مي دهد كه بقول يكي از منتقدين ٬ امكان نقد غير ممكن مي شود و در واقع ديكنس در خلال داستان از زبان پيپ بسياري از حقايق نهفته در بطن داستان را در معرض ديد خواننده قرار مي دهد.   نوع عشق دیکته شده به پیپ   نوع عشقی که پیپ تجربه می کند دقیقا نوع عشقی است که توسط خانم هاویشام برای وی دیکته می شود.

میس هاویشام از یکطرف استلا را چنان بارآورده و تربیت کرده است که هیچ آثاری از رافت و عطوفت نسبت به مرد در وجود او نیست و از طرفی احساس دوست داشتن وی را در پیپ بر می انگیزد.میس هاویشام به پیپ می گوید : " بتو خواهم گفت که عشق حقیقی چیست : سرسپردگی کورکورانه ٬ فروتنی و خود شکنی بی چون و چرا ٬ فرمانبرداری محض ٬ تسلیم کامل دل و جان به معشوق جفا کار٬ آنچنانکه من کردم ! " استلا دختری که میس هاویشام با فکر انتقام گیری از اشتباهات خودش تربیت کرده است تا دل مردها را بشکند شانسی برای شناخت خود ندارد.میس هاویشام استلا و پیپ را مانند دو عروسک خیمه شب بازی به بازی گرفته است تا خطاهایی را که خود در گذشته تکرار کرده است و ستمی را که از کامپیسون دیده است در خفت و خواری و زوال پیپ تجسم کند و صدای شکستن دل او را با ذوق و شوق بشنود و راضی شود. در فصل هشتم کتاب آنجا که میس هاویشام استلا و پیپ را وادار می کند تا با هم کارت بازی کنند.میس هاویشام به استلا گفت : " حالا دلم می خواهد با این پسر بچه ورق بازی کنی و من تماشا کنم . " استلا می گوید که این پسر بچه یک کارگر معمولی است ! و میس هاویشام جواب می دهد :" باشد ! میتوانی دلش را بشکنی ! " همانطور که قبلا ذکر شد پیپ و استلا مثل دو عروسکی بیش برای هاویشام نبودند. او می خواست فقط و فقط چون پیپ مرد بود توسط استلا که دختری زیبا روی و مغرور بود تحقیر شود همان کاری که سالها پیش با میس هاویشام شده بود.  

انگیزه های روان شناسانه میس هاویشام   در فصل یازدهم میس هاویشام در گفتگویش با پیپ انگیزه های روان شناسانه ای را که وی را دشمن سرسخت مردها کرده است چنین بیان میدارد:" در یک چنین روزی ٬ خیلی جلوتر از اینکه تو بدنیا بیایی ٬ این توده پوسیده را اینجا آوردند.اینجا آوردند اینها و من با هم فرسوده شده ایم . موشها آنها را جویده اند ولی دندانهایی تیزتر از دندانهای موشها من را جویده است . " میس هاویشام در لباس زرد و رنگ و رو رفته ای که روزگاری سفید بود دسته عصا را بر قلبش تکیه میدهد و به رومیزی رنگ پریده ای می نگرد و چنین می گوید : " وقتی ویرانی و فساد به حد کمال خودش رسید و وقتی مرده مرا با لباس عروسی روی میز عروسی خواباندند ٬ آنوقت نکبت و ادبار آنها هم به آخرین درجه خود خواهد رسید. ایکاش امروز همان روز بود. " چارلز دیکنز می خواهد از زبان میس هاویشام ویرانی و فساد بشر را بشارت دهد.چیزی که جامعه انگلستان٬ در آن زمان٬ نیز در کنار سایر دلایل در بوقوع پیوستن آن مقصراست .   تحقیر پیپ بوسیله استلا   در فصل هشتم پیش از آنکه بازی به پایان برسد ٬ استلا توام با اهانت و تحقیر می گوید : " این پسره (پیپ ) به سرباز قزاق میگوید. چه دستهای زمختی ! چه پوتین های کلفتی ! " و خود پیپ تاثیر شگرف گفته استلا را در خود چنین می یابد " تا آنوقت فکر نمی کردم که دستهایم مایه سرشکستگی ام و شرمنده گی ام باشند. ولی اکنون آنها را دو عضو زشت و پست به حساب می آوردم. تحقیرش چنان نیرومند بود که بصورت مرض مسری در آمد و مرا مبتلا کرد. " ودر فصل چهاردهم پیپ چنین می گوید : " کارگاه را چون راه درخشانی می دیدم که مرا به سرمنزل استقلال ومردانگی هدایت ميکرد .

اما با گذشت یکسال همه چیز در نظرم دگرگون شده بود. خانه به چشمم مبتذل و پیش پا افتاده و بی ارزش می نمود و بهیچ وجه نمی خواستم که میس هاویشام و استلا آنرا ببینند. " دیکنز در ادامه از زبان پیپ خوی زننده و رفتار بابهنجار خواهر پیپ را از یکطرف و رفتار مغرضانه میس هاویشام و استلا را نیز عاملی دیگر در ایجاد چنین شکافهایی می داند.   تردید پیپ و ارزوهای بزرگ وی   پیپ در تردید مانده است و بعدها در همان فصل " دورنمای آینده خودش " را با دور نمای دشتهای باتلاقی در گورستان نزدیک خانه شان در حالیکه باد شلاق وار بر آن می تاخت مقایسه می کند و وجود شباهت فراوانی میان آندو می یابد و چنین می گوید : " هر دو پست و یکنواخت بودند و کوره راههای ناشناس هر دو در مهی تیره و سپس در اعماق دریا فرو میرفت " دیکنس پیشاپیش آرزوهای بزرگ پیپ را در هاله ای از ابهام فرو می برد و برای ما می خواهد پوج بودن و میان تهی بودن آنها را یادآور شود. او می خواهد بگوید که برای استلا ٬ پیپی که کفشهای کلفت و دستهای زمخت دارد نمی تواند چیزی جز عروسک خیمه شب بازی باشد که همراه با آموزش های کینه توزانه میس هاویشام تنها در صدد آن است که به بازی اش بگیرد. دلش را بشکند و او را از " آشپزخانه فقیرانه خانم جو " جدا سازد و تا حدی برود که پیپ در لندن از دیدن جو گارجری ٬ که نماد روستایی بودن پیپ هم است و ممکن است به اصل " آقا " بودن وی صدمه بزند ! ٬ بسیار افسرده و غمگین می شود.  

جیمز فیلن و آرزوهای بزرگ   این منتقد ادبی شخصیتهای این رمان را ترکیبی از Synthetic یا Artificial توصیف می کند که نمادهایی از افراد جامعه بوده و نماینده طبقه کلی جامعه Whole Class می باشند. بنظر این منتقد ادبی مهمترین چیز در باره شخصیتهای این رمان این است که آنها یک Affective Functionدارند. این موضوع در باره برخی شخصیتها بوضوح دیده می شود. نتیجه اصلی این قضیه این است که خواننده رمان برخی شخصیتها را دوست میدارد و از برخی متنفر می شود. بعضی را خوب و بعضی دیگر را بد می شمارد و برای آنها امیدوار می شود یا از آینده آنها می ترسد.   استيون كانر و آرزوهاي بزرگ   استيون كانر منتقد ادبي در مورد ايماژها و سمبلهايي در آرزوهاي بزرگ سخن مي گويد. زمانيكه پيپ به سنگ قبر پدر و مادرش مي نگرد ٬ تلاش مي كند از آنها اشكالي در ذهن كوچك خود رسم كند. چرا كه براي پيپ٬ بيداري و آگاهي لازمه اش گشودن چشمانش و توجه به تمام چيزهايي است كه او مي بيند و سعي مي كند مقايسه كند و عوامل مختلف را از هم باز شناسد. در جايي ديگر ديكنز پيپ را در معرض ديد گله گاوي قرار ميدهد و در عالم خيال پيپ گاوي را مجسم مي كند كه كراوات سفيدي داشت و با وضع متهم كننده اي به وي مي نگرد و پيپ مانند گوساله اي هق هق كنان مي گويد: " آقا چكنم . اينها را براي خودم بر نداشته ام ! " (اشاره به سوهان و ناني مي كند كه پيپ براي مگويچ از خانه شان بر داشته است . ) پيپ ايماژ نگاه كردن را اينگونه در اولين برخوردش با هاويشام مطرح مي كند. " دريافتم كه همه اشيايي كه در معرض تماشايم قرار داشتند و مي بايست سفيد باشند ٬ مدتها پيش سفيد بوده اند و اكنون جلاي خود را از دست داده و زرد و رنگ پريده شده اند. عروسي را ديده كه در جامه عروسي ٬ مانند لباسش رنگ پريده و بسان گلها پژمرده بود و درخشندگي جز برق چشمان فرو رفته اش نداشت .

" پيپ در عين حال كه به ميس هاويشام مي نگرد متوجه مي شود كه او نيز با چشمان سياه خود وي را مي نگرد. پيپ مي گويد كه اگر امكانش بود از ترس داد ميزدم . اين تبادل " ديدن " و " ديده شدن " صفحات آغازين رمان را بياد مي آورد كه در آن پيپ متوجه مي شود كه بوسيله مگويچ " ديده " مي شود. بنظر استون كانر٬ ديكنز مايل است به ما نشان دهد كه انسان نه تنها نگاه مي كند بلكه در معرض نگاه هم قرار مي گيرد. بعلاوه آنها نه تنها بوسيله ديگران ديده مي شوند بلكه بوسيله خودشان هم مشاهده مي شوند.   استلا عليرغم تعليمات هاويشام متحول مي شود   ديدار پيپ و استلا در انتهاي رمان ٬ غلبه جنبه هاي خوب بشري را بر هر آنچه پليدي و نكبت و تكبر است را نشان ميدهد. استلا در كمال ناباوري به پيپ مي گويد : " حالا كه رنج و عذاب از هر تعليم و آموزشي قوي تر و موثر تر بوده و به من اموخته است كه احساسات قلبي تان را درك كنم."   آموخته هايي از رمان آرزوهاي بزرگ   از دو حادثه رها شدن ميس هاويشام بوسيله نامزدش كامپيسون در روز عروسي اش و ياري رساندن پيپ جوان به يك متهم فراري ٬ ديكنس داستاني از vindictiveness ( كينه جويي ) در يكطرف و gratitude (حق شناسي و سپاسگزاري ) در طرف ديگر بوجود مي آورد. انگيزه ها دست به دست هم ميدهند تا زندگي پيپ جوان را تحت تاثير قرار دهند. چرا كه ميس هاويشام او را بعنوان هدفي براي حس انتقامجويي خود برگزيده است و زنداني قسم خورده است كه به وي پاداش نيكي اش را بدهد.

رمان روي فشارهاي دائمي روي پسره يتيم٬ بنام پيپ٬ تمركز كرده است .   اشتباهات پيپ و شناختهاي جديدش از زندگي   همچنانكه پيپ به جايگاه اجتماعي خويش واقف مي شود او به درك حقايق وحشتناكي از ضعفهايي كه در زندگي خودش دارد مي رسد. او حتي از سر حماقت و غرور بچه گانه اش دوستان وفادارش جو وبيدي را نكوهش ميكند. او خود را بازيچه ميس هاويشام مي كند تا وي خيالات انتقام جويانه خود را بروز دهد. او زماني به قصد واقعي ميس هاويشام پي مي برد كه او ( هاويشام ) ديگر در شعله هاي آتش سوخته است .او همچنين مهلتي براي پاسخ به خوبيهاي مگويچ يعني تنها حامي خودش در لندن پيدا نمي كند و احساس گناه زماني در پيپ به اوج خود مي رسد كه متوجه مي شود او نمي تواند دين خود را نسبت به مردي كه مدتها از وي حمايت كرده است بپردازد. آخرين درس پيپ اين است كه وي متوجه مي شود كه يكي از ابزارفساد اجتماعي شده است . در انتها وي اميدوار به يك شروع زندگي جديد با استلا است . اميدوار به شناخت خودش و خطرات دنيايي است كه اطراف او را احاطه كرده است . 

آرزوهاي بزرگ از نگاهي ديگر ( برداشت از ترجمه رمان آرزوهاي بزرگ )   دنياي آرزوهاي بزرگ دنياي شگفت و پر اسرار و پر ماجرايي است كه از يكسو در كار فرو ريختن و انهدام است و از سويي ديگر رو به آبادي و بهتري دارد.اما اين جهان شگرف نه تنها از دنياي ما جدا نيست بلكه همان دنياي آشناي خود ما است . ما نيز چه بسا كه اسير همان آرزوهاي بزرگي هستيم كه زماني دراز انديشه " پيپ " جوان را تسخير كرده بود و چه بسا كه همچون وي سرانجام در خواهيم يافت كه اينگونه آرزوهاي بزرگ تا چه پايه واهي و ميان تهي و بي سرانجام است و چقدر با اوهام بزرگ ٬ دروغهاي بزرگ ٬ اشتباهات بزرگ ٬ مرارتهاي بزرگ و پليدي هاي بزرگ در هم آميخته است . در كشاكش رشد و نابودي همين آرزوهاست كه مانيز با امثال ميس هاويشام ٬ جو ٬ استلا ٬ آقاي جاگرس و ساير شخصيتهاي اين رمان عظيم روبرو مي گرديم . با آنان از سر كينه مي ستيزيم يا به مهر مي آميزيم ٬ دستهاي پاك و نوازشگر را از خود مي رانيم و دستهاي آلوده و كينه پرداز را به گرمي مي فشريم تا سرانجام در سوزش دير پاي پشيماني ٬ خويشتن و دنياي خويشتن را باز مي شناسيم و شرمسار و حرمان زده دستهاي لرزان خود را بر گردن كساني حلقه مي كنيم كه روزگاري خوارشان ميداشتيم و از ايشان كناره مي گرفتيم. شايد راز عظمت جاوداني اين شاهكار ديكنس در همين باشد.در اين گيرو دار حوادث روزگار چهره هاي غبار گرفته انسانهاي فراموش شده را ٬ درخشان تر از پيش ٬ به ما باز مي نمايد و پرده هاي فريب را بر سيماها مي درد.   سعيد مجردي دانشگاه ملی تبريز 1376

 

آخرين ويرايش : جمعه, 07 خرداد 1389 21:16