|
|||||||||
|
جمعه, 29 اردیبهشت 1391 08:05
|
|
پنجشنبه, 28 اردیبهشت 1391 22:22
|
|
سه شنبه, 26 اردیبهشت 1391 22:44
|
|
چهارشنبه, 20 اردیبهشت 1391 18:39
|
چندیست که سوار ثانیه های سکوت شده ای
انگار که درد دوری برایم کافی نیست
فراموش کرده ای...!
وقتی هوای دلم گرگ و میش می شد
سر پناه من ترانه های تو بود
به من نگاه می کردی
من شیفته ی شراره ی چشمانت بودم
آنگاه واژه هایمان عریان می شد و جامه ی بی قراری به تن می کرد
و تو با کلامت
مرا بارور می کردی به شعر
می شنوی...!
اکنون گریه در من هوار می کشد
تنهایی در من آوار می شود
اندوه در من می روید
اما تو نیستی
حالا طرح تظاهر بر صدایت کشیده ای
فقط
گاهی فریاد می کشی
و صدایت ساز اسیری می زند
حالا من مانده ام
و بغض لحظه های سیاه سرد
فراموش کرده ای...!
من اینجا کنار زنجیر زمزمه های غریبه
تنها سرود تو را می شناسم
زیر هر سنگ قبر یک تاریخ کامل خوابیده است. ماکسیم کورکی
دیروز شیطان را دیدم، در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت، مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند، توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را، بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را ... و شیطان میخندید . یک نویسنده
|
|||||||||